"من نه مسیح هستم نه انسانی نیکوکار من نقطه متقابل مسیح هستم من با هر ابزاری که در دست دارم برای باورهایم مبارزه می کنم . و دشمنم را نابود می کنم به جای اینکه بگذارم به صلیبی یا جای دیگر میخکوب شوم ."
گوینده این سخنان مردی بود که یکی از شناخته شده ترین مبارزان عدالت در جهان بود و پایداری او در راه رسیدن بر اهدافش او را به یکی از بزرگترین الگوها و اسطوره های انقلابیون دنیا تبدیل کرد . نامش ارنستو چگوارا دلاسرنا بود و متولد ژوئن 1928 در ارژانتین بود در 16 سالگی با افکار مارکس اشنا شد و در جوانی هنگامی که دانشجوی پزشکی بود به سفری سراسری در امریکای جنوبی بپردازد و با تاریخ فرهنگ و مصائب مردم منطقه لاتین وکارائیب اشنا شود پس از فارغ التحصیلی به گواتمالا رفت و پس از سقوط حکومت آربنز به مکزیک گریخت وبه یاران کاسترو مبارز کوبایی ملحق شد در 1959 سی ساله بود که پیروزی برای یاران کاسترو بدست امد و حکومت کوبا را بدست گرفتند در حکومت انقلابی مشاغل حساسی بدست اورد . در 1965 به کاسترو گفت دیگر مردم جهان یاری نه چندان مهم مرا می طلبند و بدین روی از تمام مسئولیتهای خود استعفا داد و به کنگو رفت ودر کنار پاتریس لومومبا با موسی چومبه جنگید پس از شکست خوردن و مرگ لومومبا به بولیوی رفت و در کنار شورشیان بولیویایی به نبرد با دشمن پرداخت ولی بازهم شکست خورد و در8 اکتبر 1967 توسط نيروهای نظامی بوليوی که دولت آمريکا سازماندهی کرده بود، زخمی، دستگير و سپس به قتل رسيد. او در زمان مرگ 39 سال داشت وفریاد او زمانی که به سر کسانی که دستور اعدام اورا داشتند فرود می امد که "بزنید ترسوها شما فقط یک مرد را می کشید هزاران نفر دیگر به خروش خواهند امد " در گوش زمان پیچید واز او اسطوره ای ساخت برای تمام مبارزان در سراسر جهان .
سازماندهی کارگران در عمل انقلابی برای فايق آمدن به تنها سوال اساسی جهان سياسی، که همانا سقوط سرمايه داری با تمامی مظاهرش چون استثمار، فردگرائی، جنگ، نژادپرستی، تحميق زنان و بحران اقتصادی-اجتماعی، برای انتقال جامعه به سوی سوسياليسم و کمونيسم، و رها شدن از اين مصائب است، کوشيد. دستاوردهای مشارکت و مساعدت سياسی او امروز، نه تنها در ان زمان برای کارگران و کشاورزان کوبائی ، بلکه برای طبقه کارگر جهان و سوسياليستهای انقلابی، در کليه کشورهای جهان دارای اهميت ويژه ای است.
آنان که زهرخند به لب و دست خویش را
با گوشه های پرچم تو پاک می کنن
که دیگر تمام شد
دنیا به کام شد
تو زنده ای هنوز که بیداد زنده است
تو زندهای هنوز که باروت زنده است
تو در درون هلهله های دلاوران
تو در میان زمزمه دختران کوه
در شعرو در شراب شبیخون تو زنده ای !
مشعل تو خاموش نشده
هرچند به خاک افتادی.
پیش می روی چریک
سوار بر اسب اتشین
در میان کوهستانها, باد, وابرها
صدایت را خاموش کرده اند , اما ساکت نیستی .
هرچند که پیکرت را می سوزانند
هرچند که پیکرت را پنهان می کنند
در گورستانها ,جنگلها و کوههای سرد
اما نمی توانند از ما دورت نگاه دارند
فرمانده چه گوارا
دوست وبرادر
نیکولاس گی ین- شعری برای چه