فراموشخانه |
قسم به اسم آزادی ........!!!
|
|
درباره وبلاگ
![]() آزادی.....!!
در دامن اسارت می زاید در زنجیر رشد می کند از ستم تغذیه می کند با غضب بیدار می شود........ های... این سرنوشت آزادی است! دکتر علی شریعتی ____________________ فرزندم همیشه این قابلیت را در خود حفظ کن که در برابر هرگونه بیعدالتی بر علیه هر کس ودر هر کجای دنیا حساس باشی. ارنستو چه گوارا ________________________ انسان با آزادی آغاز می شود و تاریخ سرگذشت رقت بار انتقال اوست از این زندان به زندان دیگر و هر بار که زندانش را عوض می کنند فریاد شوقی بر می آورد که آزادی.................. _____________________ لطفا ما را از نظرات خود محروم نفرمائید منوی اصلی
آرشیو مطالب
آرشیو موضوعی
جستجو
پیوندها
پیوندهای روزانه
ترجمه قالب
Powered By BLOGFA.COM |
طناب
طناب داستان درباره يک کوهنورد است که مي خواست از بلندترين کوه ها بالا برود. او پس از سال ها آماده سازي، ماجراجويي خود را آغاز کرد. ولي از آن جا که افتخار کار را فقط براي خود مي خواست تصميم گرفت تنها از کوه بالا برود. شب بلندي هاي کوه را تماماً در بر گرفت و مرد هيچ چيز را نمي ديد. همه چيز سياه بود. اصلاً ديد نداشت و ابر روي ماه و ستاره ها را پوشانده بود.همان طور که از کوه بالا مي رفت چند قدم مانده به قله کوه، پايش ليز خورد. و در حالي که به سرعت سقوط مي کرد از کوه پرت شد.در حال سقوط فقط لکه هاي سياهي را در مقابل چشمانش مي ديد. و احساس وحشتناک مکيده شدن به وسيله قوه جاذبه او را در خود مي گرفت.همچنان سقوط مي کرد و در آن لحظات ترس عظيم همه رويدادهاي خوب و بد زندگي به يادش آمد.اکنون فکر مي کرد مرگ چه قدر به او نزديک است. ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش ميان آسمان و زمين معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود. و در اين لحظه ي سکون برايش چاره اي نماند جز آن که فرياد بکشد: «خدايا کمکم کم!»ناگهان صداي پر طنيني که از آسمان شنيده مي شد جواب داد: «از من چه مي خواهي؟» - اي خدا نجاتم بده! - واقعاً باور داري که من مي توانم تو را نجات بدهم؟ - البته که باور دارم. - اگر باور داري طنابي را که به کمرت بسته است پاره کن. . . يک لحظه سکوت . . . و مرد تصميم گرفت با تمام نيرو به طناب بچسبد. گروه نجات مي گويند که روز بعد يک کوهنورد يخ زده را مرده پيدا کردند. بدنش از يک طناب آويزان بود و با دست هايش محکم طناب را گرفته بود . . . و او فقط يک متر از زمين فاصله داشت. و شما؟ چه قدر به طناب تان وابسته ايد؟ آيا حاضريد آن را رها کنيد؟ در مورد خداوند هرگز يک چيز را فراموش نکنيد. هرگز نبايد بگوييد که او شما را فراموش کرده يا تنها گذاشته است. هرگز فکر نکنيد که او مراقب شما نيست. به ياد داشته باشيد که او همواره شما را با دست خود نگه داشته است. |
|
|